.: حدود ۱۰۰ تصویر از حاج احمد متوسلیان :.
... برای دریافت اینجا تلیک نمایید ...
.: حدود ۱۰۰ تصویر از حاج احمد متوسلیان :.
... برای دریافت اینجا تلیک نمایید ...
متن بیانات معظم له به شرح زیر است:
«سال ۵۹ با شروع دفاع مقدس، حضور دانشجوها در جبهه است که نمونههای مختلفی از آن وجود دارد که یکی از آنها همین حاج احمد متوسلیان و امثال اینها بودند که بلند شدند رفتند منطقه غرب در کردستان، در عین غربت- بنده در همان ماههای اول جنگ، پنج شش ماه بعد از اول جنگ، منطقه کردستان را از نزدیک دیدم؛ گرد غربت آنجا بر سر همه کأنه پاشیده شده بود- و در تنهایی، بیسلاحی و با حضور فعال دشمن و بمباران دائمی دشمن، این مخلصترین نیروها در آنجا کارهای بزرگی را انجام دادند که قبل از عملیات فتح المبین- عملیاتی که این سردار بزرگوار و دوستانش انجام دادند- عملیات محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را انجام دادند که آن، یک نمونه از حضور دانشجویان است.
سردار عالیمقام، جاوید نشان، آقای حاج احمد متوسلیان که من از نزدیک این مرد برجسته را میشناختم و کار او، روحیه او و تلاش او را دیدهام و او یکی از برجستگان دفاع مقدس بود. به نظر من بخصوص شما جوانهای عزیز، شرح حال این برجستگان را که خیلی درسها به ما میآموزد، بخوانید؛ خصوصاً در آن بخشی که مربوط به عملیات این سردار عزیز هست؛ چه در غرب، چه در فتح المبین، چه در بیتالمقدس.»
احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیادهرو نشسته و گریه میکند، احمد رفت جلو.
ـ خواهر من! شما چرا ناراحتی؟ چی شده؟ چه کسی شما را ناراحت کرده؟
ـ شوهرم، من و این بچه صغیر را توی این شهر گذاشته و رفته تفنگچی کومله شده، به خدا خیلی وقت است یک شکم سیر غذا از گلوی من و این بچه پایین نرفته.
احمد تا این حرف را شنید، بغضش گرفت و بلافاصله دست توی جیب اورکتش کرد و تمام مبلغی را که چند دقیقه پیش بابت حقوقش گرفته بود، دو دستی طرف آن زن گرفت.
ـ خواهر به خدا من شرمندهام، نمیدانستم شما چنین مشکلی دارید، این پول ناقابل را بگیرید، هدیه مختصری است، فعلاً امور خودتان را با آن بگذرانید، نشانیتان را هم بدهید به برادر دستواره، او مسئول تأمین ارزاق شهر است، بعد از این موارد خوراکی شما را خودش میآورد دم در خانهتان به شما تحویل میدهد.
آن زن خشکش زده بود؛ احمد با التماس پول را به او داد، نشانى اش را هم نوشت و داد به من… به خدا قسم کم نبودند خانواده هایى در مریوان که احمد خرج آنها را میداد؛ میدید حقوق خودش کفاف این کار را نمیدهد، میرفت از پدرش دستى میگرفت و می آورد خرج محرومین مریوان میکرد. همین طورها بود که همین خانواده هایى که او خرجشان را میداد، شوهرهایشان را سَرِ غیرت می آوردند که شما خجالت نمیکشید؟ اسم خودتان را میگذارید کُرد؟ دارید با مردى میجنگید که خرج خورد و خوراک زن و بچه هاى شما را میدهد.
به همین خاطر میدیدیم که راه به راه، ضدانقلاب، گروه گروه می آمدند و خودشان را به سپاه تسلیم میکردند.
راوی: سردارشهید سیدمحمدرضا دستواره
منبع: خبرگزاری فارس
در اطراف مریوان، منطقه صعبالعبوری بود به نام «دزلی» که دست گروهکها بود. گفتند سپاه قصد دارد این منطقه را آزاد کند. گروهکها آنقدر به تسلط خودشان بر این منطقه ایمان داشتند که گفته بودند اگر سپاه بتواند «دزلی» را بگیرد ما زنهایمان را طلاق میدهیم. با فرماندهی کم نظیر حاج احمد متوسلیان «دزلی» آزاد و شد، شور و شعف وصف ناشدنیای در شهر بر پا بود. حاج احمد در این درگیری مجروح و پایش تیر خورده بود. بعد از این عملیات که در سال ۶۰ اتفاق افتاد، ما برای حضور در یک سمینار عازم تهران شدیم. نزد حاج احمد رفتیم که با ایشان خداحافظی کنیم. بسیار زیبا به ما گفت: اگر بنیصدر را دیدید به او بگید حاج احمد پاش به تهران برسه، شورای هماهنگی را روی سرت خراب میکنه.
منبع: شهید نیوز
داشتم در بین مطالب خود در رایانه شخصی
دنبال مطلب درباره حاج احمد میگشتم که به این محتوا برخوردم؛
خیلی ساده ست یعنی از لحاظ ظاهری و قالب بندی داخل word صرفاً گردآوری شده
ولی از حیث محتوا بسیار قابل استفاده ست...
... ان شاءالله به کار بیاید ...
ممنون از گردآورنده ای که نمیدانم کیست!
حجازی فر بازیگر نقش حاج احمد در فیلم ایستاده در غبار:
در بازار مریوان که فیلمبرداری داشتیم، بعضی ازپیرمردها می آمدند من را بغل میکردند و می بوسیدند
و در روستای دزلی که اهالی آن اهل تسنن هستند، پوستر رنگ و رو رفته حاج احمد به دیواربعضی خانه ها بود.
... برای تهیه کتاب اینجا تلیک نمایید ...
............................................
(زهرا رجبیمتین؛ انتشارات روایت فتح)
... بچه بود که انقلاب را دید. نوجوانیش را در آن گذراند. شاگردی پدر را کرد؛ عاشق کارهای فنی بود. وقتی مطهری را شناخت، دلش خواست برود سراغ طلبگی که نرفت. دانشگاه علم و صنعت، دو سال برق خواند؛ آن قدر تودار بود که خانوادهاش نمیدانست دانشجو است. حتا وقتی خبر دستگیریش را شنیدند، باورشان نمیشد. دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند، ولی در خانه، داداش احمد مهربان و سخاوتمند بود. حبس کشید. رنج دید، آن قدر که توانست پشت و پناه آدمها باشد. جنگیدن برایش درس بود. میآموخت و آموزش میداد و تربیت میکرد. به همان راحتی که توبیخ و تنبیه میکرد، گریه میکرد و حلالیت میطلبید. آن قدر به افقهای دور چشم دوخت که روزی در پس آن ناپدید شد.