جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیاده‌رو نشسته و گریه می‌کند، احمد رفت جلو.

ـ خواهر من! شما چرا ناراحتی؟ چی شده؟ چه کسی شما را ناراحت کرده؟

ـ شوهرم، من و این بچه صغیر را توی این شهر گذاشته و رفته تفنگ‌چی کومله شده، به خدا خیلی وقت است یک شکم سیر غذا از گلوی من و این بچه پایین نرفته.

احمد تا این حرف را شنید، بغضش گرفت و بلافاصله دست توی جیب اورکتش کرد و تمام مبلغی را که چند دقیقه پیش بابت حقوقش گرفته بود، دو دستی طرف آن زن گرفت.

 ـ خواهر به خدا من شرمنده‌ام، نمی‌دانستم شما چنین مشکلی دارید، این پول ناقابل را بگیرید، هدیه مختصری است، فعلاً امور خودتان را با آن بگذرانید، نشانی‌تان را هم بدهید به برادر دستواره، او مسئول تأمین ارزاق شهر است، بعد از این موارد خوراکی شما را خودش می‌آورد دم در خانه‌تان به شما تحویل می‌دهد.

آن زن خشکش زده بود؛ احمد با التماس پول را به او داد، نشانى‏ اش را هم نوشت و داد به من… به خدا قسم کم نبودند خانواده‏ هایى در مریوان که احمد خرج آنها را میداد؛ میدید حقوق خودش کفاف این کار را نمیدهد، میرفت از پدرش دستى میگرفت و می آورد خرج محرومین مریوان میکرد. همین طورها بود که همین خانواده‏ هایى که او خرج‏شان را میداد، شوهرهایشان را سَرِ غیرت می آوردند که شما خجالت نمیکشید؟ اسم خودتان را میگذارید کُرد؟ دارید با مردى میجنگید که خرج خورد و خوراک زن و بچه‏ هاى شما را میدهد.

به همین خاطر می‏دیدیم که راه به راه، ضدانقلاب، گروه گروه می آمدند و خودشان را به سپاه تسلیم میکردند.

راوی: سردارشهید سیدمحمدرضا دستواره

منبع: خبرگزاری فارس

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">