حجازی فر بازیگر نقش حاج احمد در فیلم ایستاده در غبار:
در بازار مریوان که فیلمبرداری داشتیم، بعضی ازپیرمردها می آمدند من را بغل میکردند و می بوسیدند
و در روستای دزلی که اهالی آن اهل تسنن هستند، پوستر رنگ و رو رفته حاج احمد به دیواربعضی خانه ها بود.
حجازی فر بازیگر نقش حاج احمد در فیلم ایستاده در غبار:
در بازار مریوان که فیلمبرداری داشتیم، بعضی ازپیرمردها می آمدند من را بغل میکردند و می بوسیدند
و در روستای دزلی که اهالی آن اهل تسنن هستند، پوستر رنگ و رو رفته حاج احمد به دیواربعضی خانه ها بود.
... برای تهیه کتاب اینجا تلیک نمایید ...
............................................
(زهرا رجبیمتین؛ انتشارات روایت فتح)
... بچه بود که انقلاب را دید. نوجوانیش را در آن گذراند. شاگردی پدر را کرد؛ عاشق کارهای فنی بود. وقتی مطهری را شناخت، دلش خواست برود سراغ طلبگی که نرفت. دانشگاه علم و صنعت، دو سال برق خواند؛ آن قدر تودار بود که خانوادهاش نمیدانست دانشجو است. حتا وقتی خبر دستگیریش را شنیدند، باورشان نمیشد. دوستانش شاید جسارتش را در کوچه و خیابان دیده بودند، ولی در خانه، داداش احمد مهربان و سخاوتمند بود. حبس کشید. رنج دید، آن قدر که توانست پشت و پناه آدمها باشد. جنگیدن برایش درس بود. میآموخت و آموزش میداد و تربیت میکرد. به همان راحتی که توبیخ و تنبیه میکرد، گریه میکرد و حلالیت میطلبید. آن قدر به افقهای دور چشم دوخت که روزی در پس آن ناپدید شد.
تندیس احمد متوسلیان یزدی در مارونالرأس در مرز فلسطین نصب شد تا یادبودی از ربوده شدن این فرمانده ایرانی باشد. انگشت اشاره احمد متوسلیان یزدی در تندیس ساخته شده به سمت سرزمین هایی از کشور فلسطین است که در حال حاضر توسط رژیم صهیونیستی اشغال شده است. عبدالمجید فراهانی طراح این تندیس است و در مورد متوسلیان یزدی بیان کرده است که امام موسی صدر و احمد متوسلیان یزدی سربازان و پرورش یافتگان مکتب روح الله خمینی هستند و هر دو آنها به دست دولت لیبی و اسرائیل ربوده شدهاند. وجه اشتراک آنها این است که خبری از سرنوشتشان در دست نیست.
متن زیر بخشی از مصاحبه اى است که حاج احمد متوسلیان به راز نام گذاری تیپ به نام حضرت محمد (صلّی الله علیه و آله) اشاره می کند. سخنانی که نشانگر عمق ارادت او به ساحت حضرت محمد (صلّی الله علیه و آله) دارد:
اسم تیپ را گذاشتیم تیپ محمد رسول اللَّه (ص)، اولاً این اسم اعتقاد ما را به مکتب و سنت حضرت رسول نشان می دهد. به این معنا که ما رزمندگان تیپ، حضرت محمد را به عنوان خاتم الانبیاء و بزرگترین رسول خداوند می شناسیم و به ایشان اعتقاد داریم؛ چرا که ایشان شاخص وحدت بین تمام مسلمانان هستند و این نام به این خاطر براى تیپ ما انتخاب شد. البته این نامگذارى یک زمینه قبلى هم داشت و آن عملیاتى بود که توسط ما در مناطق مریوان و پاوه انجام شد و نام آن محمد رسول اللَّه(ص) بود. البته حاج احمد با آن روحیه لطیف خود، فلسفه اى هم براى شماره این تیپ یعنى عدد 27 فرض کرده بود. او بعدها در این رابطه به یکى از همرزمان با صفایش گفته بود: «... عدد دو را که از هفت کسر کنى، مىماند پنج؛ به نیت پنج تن آلعبا. عدد دو را که با عدد هفت جمع ببندى، می شود نُه یعنى تسعة معصومین مِن وُلدِ الحسین حالا اگر تو این عدد دو را با عدد هفت ضرب کنى، حاصل آن مىشود چهارده، به نیت 14 معصوم (علیهم السلام) منبع: کتاب آذرخش مهاجر
برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم ...
به طرف اتاق فرماندهی رفتم ...
در باز بود ، اما حاج احمد نبود ...
یکی از دوستان گفت:
مطمئن نیستم ، اما شاید بدونم کجاست!
به طرف دستشویی ها راه افتادیم...
درست حدس زده بود ...
حاج احمد در حالی که سطل آب به دست داشت ...
مشغول نظافت دستشویی ها بود ...
داغ شدم ...
رفیقمون رفت تا سطل رو از دستش بگیره ...
حاج احمد یک قدم عقب کشید و به نظافت مشغول شد ...
نگاهی کرد و گفت:
یادت باشه! فرمانده هنگام جنگ برادر بزرگتر همه است ...
و در بقیه مواقع کوچکتر از همه...
یک روز باران زیادی میآمد. همین باعث شده بود که خیلی ها فکر کنند آن روز صبحگاه نداریم. ولی بقیه به دلشان صابون زده بودند که آن روز راحت باش است. دیدیم نه . اعلام شد امروز صبحگاه برقرار است.
دو سه تا از بچه ها گفتند ما امروز نمیرویم. و نرفتند.
حاج احمد آمد توی راهرو، تک تک اتاق ها را وارسی کرد ببیند کسی توی اتاق ها مانده یا نه. بچه ها تا فهمیدند خودشان را گم و گور کردند. یکی از پنجره رفت بیرون، یکی رفت زیر تخت، یکی رفت توی کمد، حاج احمد در را باز کرد و گفت: کسی اینجا هست؟
ترسیدم، ولی مجبور بودم بگویم نه. چون اول کار بود بیشتر سخت میگرفتند.
حاج آمد گفت: امروز باید خیلی به خودتان امتحان پس بدهید.
نمیدانستیم میخواهد چکار کند. به هم نگاه میکردیم حدس هم نمیتوانستیم بزنیم.
گفت همه با هم سینه خیز از این طرف اردوگاه میروید آن طرف.
هیچ کس جرأت نکرد بگوید توی این گِل؟
همه سینه خیز شدیم. البته نه همه بعضی ها با زانو ها و کف دست میآمدند.حاج همت هم اینطور میآمد.
او که کلک زد بقیه فهمیدند چکار کنند. تعدادشان هم کم نبود. حاج احمد دید رفت طرف حاج همت، با پا رفت ایستاد روی کمرش و گفت: گفتم سینه خیز نه مثل مارمولک.
حساب کار دست همه مان آمد. سینه را چسباندیم به زمین گلی و سینه خیز رفتیم.
حاج احمد در یکی از روزهای که منافقین دستور داده بودند که هر که با لباس سپاه یا با ریش باشد با چاقو یا سلاح دیگر به چنین افرادی
حمله کنند حاج احمد با ماشین سپاه با چند نفر از همرزمانش روی پل حافظ در حال عبور بودند که یکی از همرزمانش به حاج احمد میگه
حاجی تو زن وبچه نداری شیشه ماشین ببر بالا مگه نمی دونی منافقین نارجک تو ماشین پاسدارها می اندازند حاج احمد به راننده
میگه بزن ترمز هرکی می ترسه بیایید پایین حاجی میگه
(من با خدای خود عهد بسته ام که به دست شقی ترین افراد یعنی اسراییل ها کشته شوم)
این حرف حاج احمد در پاییز سال 1360که هنوز حاج احمد در نبرد با دشمنان بعثی هستیم می زند
چون که او با خدا عهد بسته بود وخدا هم خلف وعده نکرد وبه آرزویش رساند
واین اتفاق در تاریخ 14/4/1361 می افتد وبرای همیشه حاج احمد بین ما رفت
طوری که حاج احمد با نماینده بنی صدر دست به یقه شد وماشین آن ها را سر و ته کرد.
او هم تهدید کرد که "من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می رم و با هلی کوپتر برای بازدید برمی گردم."
که باز هم حاج احمد به او گفت:"توصیه می کنم که سوار هلی کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی دم!"
بالاخره او برگشت و گزارشی برای بنی صدر برد. بنی صدر هم خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نا مطلوب از تمامی تشکّل های نظامی شد.
حاج احمد درارتباط با این قضیه می گوید:"وقتی آیت الله خامنه ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع برای بازدید آمده بودندمریوان، به من گفتند:
{ بنی صدر داستان شما و برخوردتون رو به امام کشونده بود و از امام درخواست اخراج شما را از کل جریان نیروهای مسلّح و سپاه کرده بود،
امّا بنده به امام عرض کردم که من احمد متوسّلین را می شناسم، ایشون آدم مخلص و مقتدریه.
اگه می خواین اونو عزل کنین، روی من هم در شورای عالی دفاع حساب نکنین.}"
احمد متوسّلیان شخصیتی داشت که شخصی همچون مقام معظّم رهبری تا این حد پای ایشان ایستاده بودند و از حاج احمد به این نحو دفاع می کردند.