خاطره ۶۴: باران می آمد...
یک روز باران زیادی میآمد. همین باعث شده بود که خیلی ها فکر کنند آن روز صبحگاه نداریم. ولی بقیه به دلشان صابون زده بودند که آن روز راحت باش است. دیدیم نه . اعلام شد امروز صبحگاه برقرار است.
دو سه تا از بچه ها گفتند ما امروز نمیرویم. و نرفتند.
حاج احمد آمد توی راهرو، تک تک اتاق ها را وارسی کرد ببیند کسی توی اتاق ها مانده یا نه. بچه ها تا فهمیدند خودشان را گم و گور کردند. یکی از پنجره رفت بیرون، یکی رفت زیر تخت، یکی رفت توی کمد، حاج احمد در را باز کرد و گفت: کسی اینجا هست؟
ترسیدم، ولی مجبور بودم بگویم نه. چون اول کار بود بیشتر سخت میگرفتند.
حاج آمد گفت: امروز باید خیلی به خودتان امتحان پس بدهید.
نمیدانستیم میخواهد چکار کند. به هم نگاه میکردیم حدس هم نمیتوانستیم بزنیم.
گفت همه با هم سینه خیز از این طرف اردوگاه میروید آن طرف.
هیچ کس جرأت نکرد بگوید توی این گِل؟
همه سینه خیز شدیم. البته نه همه بعضی ها با زانو ها و کف دست میآمدند.حاج همت هم اینطور میآمد.
او که کلک زد بقیه فهمیدند چکار کنند. تعدادشان هم کم نبود. حاج احمد دید رفت طرف حاج همت، با پا رفت ایستاد روی کمرش و گفت: گفتم سینه خیز نه مثل مارمولک.
حساب کار دست همه مان آمد. سینه را چسباندیم به زمین گلی و سینه خیز رفتیم.