جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات متوسلیان» ثبت شده است

داشتم در بین مطالب خود در رایانه شخصی

دنبال مطلب درباره حاج احمد میگشتم که به این محتوا برخوردم؛

خیلی ساده ست یعنی از لحاظ ظاهری و قالب بندی داخل word صرفاً گردآوری شده

ولی از حیث محتوا بسیار قابل استفاده ست...

... ان شاءالله به کار بیاید ...

ممنون از گردآورنده ای که نمیدانم کیست!


.: دریافت نسخه pdf خاطرات حاج احمد متوسلیان :.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۹

بسم‏ الله الرحمن الرحیم
بعد از انجام عملیات فتح‏المبین در ایران، روند مسایل سیاسى جهان، تغییرات عمده‏اى پیدا کرد و کامل کننده این تغییرات، عملیات پیروزمندانه الى بیت‏المقدس بود.
در پى این دو عملیات بود که ابر قدرت آمریکا و امپریالیزم بین‏المللى به این نتیجه رسیدند که عراق نه تنها قادر نیست در مقابل انقلاب اسلامى ایران بایستد و آن را به زانو در بیاورد، بلکه موجودیت خود او نیز در منطقه به خطر افتاده و هر آن بیم آن مى‏رود که با سقوط جریان صدامى در منطقه امپریالیزم و منافع آن متحمل ضربات سنگینى بشوند. به همین دلایل، امپریالیزم به فکر افتاد که باید این جریان بعثى را به نحوى از نابودى نجات دهد. بنابراین تصمیم گرفتند تا هماهنگى خاصى در بین ایادى خودشان در منطقه ایجاد نمایند. شما عزیزان خودتان شاهد این هماهنگى هستید و سکوت سران مرتجع منطقه در مقابل تجاوز اسراییل، دلیل این مدعاست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۰

یک روز باران زیادی می‌آمد. همین باعث شده بود که خیلی ها فکر کنند آن روز صبحگاه نداریم. ولی بقیه به دلشان صابون زده بودند که آن روز راحت باش است. دیدیم نه . اعلام شد امروز صبحگاه برقرار است.

دو سه تا از بچه ها گفتند ما امروز نمی‌رویم. و نرفتند.

حاج احمد آمد توی راهرو، تک تک اتاق ها را وارسی کرد ببیند کسی توی اتاق ها مانده یا نه. بچه ها تا فهمیدند خودشان را گم و گور کردند. یکی از پنجره رفت بیرون، یکی رفت زیر تخت، یکی رفت توی کمد، حاج احمد در را باز کرد و گفت: کسی اینجا هست؟

ترسیدم، ولی مجبور بودم بگویم نه. چون اول کار بود بیشتر سخت می‌گرفتند.

حاج آمد گفت: امروز باید خیلی به خودتان امتحان پس بدهید.

نمی‌دانستیم می‌خواهد چکار کند. به هم نگاه می‌کردیم حدس هم نمیتوانستیم بزنیم.

گفت همه با هم سینه خیز از این طرف اردوگاه می‌روید آن طرف.

هیچ کس جرأت نکرد بگوید توی این گِل؟

همه سینه خیز شدیم. البته نه همه بعضی ها با زانو ها و کف دست می‌آمدند.حاج همت هم اینطور می‌آمد.

او که کلک زد بقیه فهمیدند چکار کنند. تعدادشان هم کم نبود. حاج احمد دید رفت طرف حاج همت، با پا رفت ایستاد روی کمرش و گفت: گفتم سینه خیز نه مثل مارمولک.

حساب کار دست همه مان آمد. سینه را چسباندیم به زمین گلی و سینه خیز رفتیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۵

حاج احمد در یکی از روزهای که منافقین دستور داده بودند که هر که با لباس سپاه یا با ریش باشد با چاقو یا سلاح دیگر به چنین افرادی
حمله کنند حاج احمد با ماشین سپاه با چند نفر از همرزمانش روی پل حافظ در حال عبور بودند که یکی از همرزمانش به حاج احمد میگه
حاجی تو زن وبچه نداری شیشه ماشین ببر بالا مگه نمی دونی منافقین نارجک تو ماشین پاسدارها می اندازند حاج احمد به راننده
میگه بزن ترمز هرکی می ترسه بیایید پایین حاجی میگه

(من با خدای خود عهد بسته ام که به دست شقی ترین افراد یعنی اسراییل ها کشته  شوم)

این حرف حاج احمد در پاییز سال 1360که هنوز حاج احمد در نبرد با دشمنان بعثی هستیم می زند
چون که او با خدا عهد بسته بود وخدا هم خلف وعده نکرد وبه آرزویش رساند

واین اتفاق در تاریخ 14/4/1361 می افتد وبرای همیشه حاج احمد بین ما رفت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۹

طوری که حاج احمد با نماینده بنی صدر دست به یقه شد وماشین آن ها را سر و ته کرد.
او هم تهدید کرد که "من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می رم و با هلی کوپتر برای بازدید برمی گردم."
که باز هم حاج احمد به او گفت:"توصیه می کنم که سوار هلی کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی دم!"
بالاخره او برگشت و گزارشی برای بنی صدر برد. بنی صدر هم خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نا مطلوب از تمامی تشکّل های نظامی شد.
حاج احمد درارتباط با این قضیه می گوید:"وقتی آیت الله خامنه ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع برای بازدید آمده بودندمریوان، به من گفتند:
{ بنی صدر داستان شما و برخوردتون رو به امام کشونده بود و از امام درخواست اخراج شما را از کل جریان نیروهای مسلّح و سپاه کرده بود،
امّا بنده به امام عرض کردم که من احمد متوسّلین را می شناسم، ایشون آدم مخلص و مقتدریه.
اگه می خواین اونو عزل کنین، روی من هم در شورای عالی دفاع حساب نکنین.}"
احمد متوسّلیان شخصیتی داشت که شخصی همچون مقام معظّم رهبری تا این حد پای ایشان ایستاده بودند و از حاج احمد به این نحو دفاع می کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۶

درعملیات بیت‌المقدس، دو « احمد» داشتیم که فرمانده بودند و صدای آنها از شبکه‌‌های بی‌سیم مرتب شنیده می‌شد.«احمد متوسلیان» فرمانده لشگر محمد رسول‌الله و«احمد کاظمی» فرمانده لشکر نجف اشرف. در تماس‌های بسیار مهم، مخصوصا در لحظات شکستن خطوط دشمن، فرمانده‌هان و رزمندگان از لهجه‌های آنها متوجه می شدند که این «احمد» کدام «احمد» است. اما جالب‌تر زمانی بود که دو «احمد» با هم کار داشتند. در مرحله‌ی دوم عملیات که بچه‌های لشگرمحمد رسول الله در دژ شمالی خرمشهر با لشگر۱۰ زرهی عراق درگیری سختی داشتند وکارشان به اسیر دادن واسیر گرفتن هم کشیده شده و احمد متوسلیان با بدنی مجروح عملیات را هدایت می‌کرد، احمد کاظمی با احمد متوسلیان این‌گونه تماس می‌گرفت: احمَد احمَد ،احمَد احمِد، احمَد احمِد.

او سه احمد اول را که یعنی متوسلیان، با لهجه‌ی تهرانی می‌گفت اما اسم خودش را با لهجه‌ی نجف آبادی، مخصوصا مقداری هم غلیظ‌‌‌تر بیان می‌کرد، به این ترتیب احمد خوب و دوست داشتنی پایه‌ی خنده را برای فرماندهان زیادی که صدای او را از بی‌سیم می‌شنیدند فراهم می‌کرد. یادشان بخیر:

احمَد احمَد، احمَد احمِد، احمَد احمِد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۰

همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی می‌کنی،ها؟»
احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.»
از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمان ده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۳

مردم از صبح جلوی در نشسته بودند.بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس می‌کردند می‌خواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هایشان را می‌گرفت، بغلشان می‌کرد و می‌گذاشت سیر گریه کنند.
چشم های خودش هم سرخ و خیس بود.
رفت بین مردم و گفت«شما خواهر و برادرای من هستید.من هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه‌س.باید برم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۵۰

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد.
ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد.
ـ تو مثلاَ نگهبانی این جا؟ این چه وضعشه؟ یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟
دست هایش را توی هوا تکان می‌داد. مثل طلب کارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو.
ـ ببینم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بیرون کشید.
ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟ این تفنگه یا لوله بخاری!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زیر گریه.
ـ تو چطور جرئت می‌کنی به من امر و نهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه.
بعد هم رویش را برگرداند و گفت: «اصلاً اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگهبانی بدی؟»
احمد شانه هایش را گرفت و محکم بغلش کرد. بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت: «تو رو خدا منو ببخش»
پسر تقلا می‌کرد شانه هایش را از دست های او بیرون بکشد. دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد. شناختش.
سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۸

رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛

برگشت گفت:

«راجع به شما یه چیزایی می‌گن.

حسین و رضا می‌گن شما دیگه شهرنشین شدین، پادگان پیداتون نمی‌شه.»

دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید: «حسین اینو گفته؟»

رسیدیم پادگان. توی راه هیچ چیز نگفت.

چند دقیقه یک بار دستش را می‌برد پشت سرش،

می‌گفت: «لااله‌الاالله. لعنت بر شیطون.»

حسین و رضا توی پادگان نبودند.

همین که رسیدند، خواستشان. سه تایی رفتند توی یک اتاق.

در را که باز کردیم، هرسه گریه می‌کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۴