جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات متوسلیان» ثبت شده است

بالای کوه آب نبود، می‌رفتند پایین کوه، برف های آب شده را می‌آوردند بالا.
رسیده بودیم بالای قله؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
ـ چرا نمی‌خوری، حاجی؟
ـ ما می‌ریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین؛ این آب ذخیره‌ شماست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۲

کنار جاده، یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می‌داد.

حاجی اشاره کرد راننده بایستد.

در را باز کرد، طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب ماشین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۹

حاجی داشت گریه می‌کرد.

از یکی پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.

نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.»

... بی صدا اشک می ریخت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۷

شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائماً چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید.
وقت عملیات که می‌شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی: «حاجی، دیگه بریم.» نمی‌آمد. همه‌ گوشه‌ کنار را سر می‌زد که مبادا کسی جامانده باشد. وقتی مطمئن می‌شد، می‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی‌گشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۶

 رفتم پشت رل.

کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»

جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.

هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۲

دوباره نگاه کردم؛

یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.

پرسیدم: «حاج احمد رو می‌خوام. همینه؟»

ـ آره دیگه...

خیلی هم شبیه رستم نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۹

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: «می‌خوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
گفتم: «من هستم، حاجی.»
گفت: «یعنی با گردانت برنمی‌گردی؟»؛ گفتم:«نه.»
پیشانیم را بوسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۶

شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می‌گفتی، می‌خندید.

از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می‌گفت:

«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟» بالاخره رفت.

وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.

ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شما می‌گویند منافق هستی؟

گفتم بله، این حرف ها رو می‌زنن. سرم را انداختم پایین.

اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.

راه می‌رفت و می‌گفت: «از امام تأییدیه گرفتم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۴

عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»

پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.

ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟

ـ من؟ کومله‌ ام.

چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.

بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:

«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۲

اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می‌خواندم. حاجی گریه می‌کرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت: «شما وظیفه‌تون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی‌دادیم.»
بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همه‌اش هم سر بروجردی؛ که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت: «بابا، آخه من فرمانده شماهام.»
ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۱