بالای کوه آب نبود، میرفتند پایین کوه، برف های آب شده را میآوردند بالا.
رسیده بودیم بالای قله؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
ـ چرا نمیخوری، حاجی؟
ـ ما میریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین؛ این آب ذخیره شماست.