خاطره ۵۴: بی صدا اشک می ریخت...
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۷ ق.ظ
حاجی داشت گریه میکرد.
از یکی پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.
نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.»
... بی صدا اشک می ریخت.حاجی داشت گریه میکرد.
از یکی پرسیدم: «چی شده؟»
گفت: «یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.
نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.»
... بی صدا اشک می ریخت.