خاطره ۵۲: هنوز برایم تازگی داشت...
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ق.ظ
رفتم پشت رل.
کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»
جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.
هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.
رفتم پشت رل.
کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»
جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.
هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.