جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

خاطره ۵۷: دیدم صورتش رنگ به رنگ شد...

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ق.ظ

رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛

برگشت گفت:

«راجع به شما یه چیزایی می‌گن.

حسین و رضا می‌گن شما دیگه شهرنشین شدین، پادگان پیداتون نمی‌شه.»

دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید: «حسین اینو گفته؟»

رسیدیم پادگان. توی راه هیچ چیز نگفت.

چند دقیقه یک بار دستش را می‌برد پشت سرش،

می‌گفت: «لااله‌الاالله. لعنت بر شیطون.»

حسین و رضا توی پادگان نبودند.

همین که رسیدند، خواستشان. سه تایی رفتند توی یک اتاق.

در را که باز کردیم، هرسه گریه می‌کردند.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">