خاطره ۵۷: دیدم صورتش رنگ به رنگ شد...
دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۴۴ ق.ظ
رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛
برگشت گفت:
«راجع به شما یه چیزایی میگن.
حسین و رضا میگن شما دیگه شهرنشین شدین، پادگان پیداتون نمیشه.»
دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید: «حسین اینو گفته؟»
رسیدیم پادگان. توی راه هیچ چیز نگفت.
چند دقیقه یک بار دستش را میبرد پشت سرش،
میگفت: «لاالهالاالله. لعنت بر شیطون.»
حسین و رضا توی پادگان نبودند.
همین که رسیدند، خواستشان. سه تایی رفتند توی یک اتاق.
در را که باز کردیم، هرسه گریه میکردند.