جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۷۰ مطلب با موضوع «خــاطــرات» ثبت شده است

در ۱۷ خرداد ۱۳۶۱ حاج احمد متوسلیان همراه با فرماندهی وقت کل سپاه ملاقاتی را در محل ریاست جمهوری با آیت الله خامنه‌ای که رئیس جمهور وقت بودند داشت. جریان این ملاقات مربوط می‌شد به اعزام سپاه اسلام به سوریه و آمادگی جنگ با رژیم اشغالگر قدس.

در گذر یک ماه از تهاجم ارتش رژیم صیهونیستی به لبنان، بیروت جنگ‌زده بر گرداگرد خود محاصره اشغالگران را تجربه می‌کرد. “الیاس سرکیس ” رئیس جمهور لبنان در پیامی به همه دولت‌ها و مجامع جهانی درخواست امداد نظامی، غذایی، دارویی و سایر اقلام حیاتی کرد و هیچ‌کس جز ایران خمینی به این فریاد امدادخواهی لبیک نگفت. جمعی از بلندپایه‌ترین مسئولین سیاسی- نظامی جمهوری اسلامی ایران برای بررسی اوضاع و شرایط مظلومین منطقه در حالی وارد کشور سوریه شدند که پایتخت آن بطور مستقیم زیر بارش گلوله‌های توپخانه صهیونیست‌ها قرار داشت و وضعیت فوق‌العاده، تمام شهر را در برگرفته بود. اعضای این هیأت عبارت بودند از: دکتر “علی اکبر ولایتی ” وزیر خارجه، سرهنگ “سلیمی ” وزیر دفاع، “محسن رضائی ” فرمانده سپاه پاسداران، “محسن رفیق دوست ” مسئول تدارکات سپاه پاسداران، سرهنگ “علی صیادشیرازی ” فرمانده نیروی زمینی ارتش و “احمد متوسلیان ” فرمانده تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص)؛ هیأتی که بر حسب دستور امام (ره) و ابلاغیه “شورای عالی دفاع ” جمهوری اسلامی ایران به ریاست رئیس جمهور وقت آیت‌الله خامنه‌ای به سوریه اعزام شده بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۵

احمد تازه حقوقش را گرفته بود، از در سپاه بیرون آمد که دید یک زن بچه بغل، کنار پیاده‌رو نشسته و گریه می‌کند، احمد رفت جلو.

ـ خواهر من! شما چرا ناراحتی؟ چی شده؟ چه کسی شما را ناراحت کرده؟

ـ شوهرم، من و این بچه صغیر را توی این شهر گذاشته و رفته تفنگ‌چی کومله شده، به خدا خیلی وقت است یک شکم سیر غذا از گلوی من و این بچه پایین نرفته.

احمد تا این حرف را شنید، بغضش گرفت و بلافاصله دست توی جیب اورکتش کرد و تمام مبلغی را که چند دقیقه پیش بابت حقوقش گرفته بود، دو دستی طرف آن زن گرفت.

 ـ خواهر به خدا من شرمنده‌ام، نمی‌دانستم شما چنین مشکلی دارید، این پول ناقابل را بگیرید، هدیه مختصری است، فعلاً امور خودتان را با آن بگذرانید، نشانی‌تان را هم بدهید به برادر دستواره، او مسئول تأمین ارزاق شهر است، بعد از این موارد خوراکی شما را خودش می‌آورد دم در خانه‌تان به شما تحویل می‌دهد.

آن زن خشکش زده بود؛ احمد با التماس پول را به او داد، نشانى‏ اش را هم نوشت و داد به من… به خدا قسم کم نبودند خانواده‏ هایى در مریوان که احمد خرج آنها را میداد؛ میدید حقوق خودش کفاف این کار را نمیدهد، میرفت از پدرش دستى میگرفت و می آورد خرج محرومین مریوان میکرد. همین طورها بود که همین خانواده‏ هایى که او خرج‏شان را میداد، شوهرهایشان را سَرِ غیرت می آوردند که شما خجالت نمیکشید؟ اسم خودتان را میگذارید کُرد؟ دارید با مردى میجنگید که خرج خورد و خوراک زن و بچه‏ هاى شما را میدهد.

به همین خاطر می‏دیدیم که راه به راه، ضدانقلاب، گروه گروه می آمدند و خودشان را به سپاه تسلیم میکردند.

راوی: سردارشهید سیدمحمدرضا دستواره

منبع: خبرگزاری فارس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۸

در اطراف مریوان، منطقه صعب‌العبوری بود به نام «دزلی» که دست گروهک‌ها بود. گفتند سپاه قصد دارد این منطقه را آزاد کند. گروهک‌ها آن‌قدر به تسلط خودشان بر این منطقه ایمان داشتند که گفته بودند اگر سپاه بتواند «دزلی» را بگیرد ما زن‌هایمان را طلاق می‌دهیم. با فرماندهی کم نظیر حاج احمد متوسلیان «دزلی» آزاد و شد، شور و شعف وصف ناشدنی‌ای در شهر بر پا بود. حاج احمد در این درگیری مجروح و پایش تیر خورده بود. بعد از این عملیات که در سال ۶۰ اتفاق افتاد، ما برای حضور در یک سمینار عازم تهران شدیم. نزد حاج احمد رفتیم که با ایشان خداحافظی کنیم. بسیار زیبا به ما گفت: اگر بنی‌صدر را دیدید به او بگید حاج احمد پاش به تهران برسه، شورای هماهنگی را روی سرت خراب می‌کنه.

منبع: شهید نیوز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۶

سردار «غلامرضا خسروی‌نژاد» از جانبازان هشت سال جنگ تحمیلی و از همرزمان جاویدالاثر متوسلیان از حماسه‌های این فرمانده در مناطق غرب کشور و محبوبیتش میان کردها خاطرات بسیاری دارد. او معتقد است مردمداری حاج احمد و اعتماد او به کردهای محلی و خلوصی که در این راه می‌گذاشت از عوامل موفقیت بی‌نظیر او و ماندگار شدنش در ذهن کرد‌های محلی است. خسروی‌نژاد در همین زمینه در گفتگو با خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، به روایت خاطره‌ای پرداخته می‌گوید:

«ما هرچه به دست آوردیم از اسلامیت به دست آوردیم، یعنی عمل به وظیفه کردیم، این که آقای متوسلیان موفق بود و در آن روزگار موفق‌تر از همه فرماندهان عمل می‌کرد، به‌خاطر خلوصش است. حاج احمد متوسلیان وقتی وارد یک روستا می‌شد بنابر گفته آقای احمدی، مسئول آموزش و پرورش وقت مریوان که هنوز هم هست، می‌گفت اول باید معلم به روستا وارد شود. اول باید فرهنگ، علم و دانش را به روستا بیاوریم. کار اصلی را این قضایا در کردستان انجام داد که ما توانستیم آنجا را پاکسازی کنیم. حاج احمد متوسلیان فرمانده‌ای بود که وقتی موضوع غیرمعمولی در سطح شهر می‌دید، کامل آن را پیگیری می‌کرد. به همین دلیل وقتی دید بچه چهار پنج‌ساله در مریوان گدایی می‌کند موضوع را به‌ سرعت پیگیری کرد، از بچه پرسید: «پدرت چه‌ کاره است؟» آن بچه هم کم‌سن بود و حرف دیگر اعضای خانواده را به‌ خوبی تکرار می‌کرد. گفت: «بابام را پاسدارها کشته‌اند.» حاج احمد پرسید: «چطور کشتند؟» او گفت: «بابام کومله بوده که توسط آن‌ها کشته شده.» حاج احمد پرسید: «در خانه شما فرد دیگری نیست که کار کند؟» آن بچه هم گفت: «من در خانه دو تا خواهر و برادر کوچکتر از خودم و مادرم را دارم.» وقتی حاج احمد این اوضاع را دید او را به سپاه آورد و به پاسدارها سپرد تا وضعیت خانواده او را شناسایی کنند و هر ماه از حقوق سپاه به او مقرری بدهند، حاج احمد متوسلیان این گونه اثر می‌کند و از این قصه‌ها راجع به حاج احمد زیاد داریم. وقتی حاج احمد می‌خواست از مریوان به جنوب برود، مردم برایش نذر می‌کردند و قربانی می‌دادند و می‌گفتند از پیش ما نرو!».

منبع: خبرگزاری تسنیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۱۶

داشتم در بین مطالب خود در رایانه شخصی

دنبال مطلب درباره حاج احمد میگشتم که به این محتوا برخوردم؛

خیلی ساده ست یعنی از لحاظ ظاهری و قالب بندی داخل word صرفاً گردآوری شده

ولی از حیث محتوا بسیار قابل استفاده ست...

... ان شاءالله به کار بیاید ...

ممنون از گردآورنده ای که نمیدانم کیست!


.: دریافت نسخه pdf خاطرات حاج احمد متوسلیان :.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۹

بسم‏ الله الرحمن الرحیم
بعد از انجام عملیات فتح‏المبین در ایران، روند مسایل سیاسى جهان، تغییرات عمده‏اى پیدا کرد و کامل کننده این تغییرات، عملیات پیروزمندانه الى بیت‏المقدس بود.
در پى این دو عملیات بود که ابر قدرت آمریکا و امپریالیزم بین‏المللى به این نتیجه رسیدند که عراق نه تنها قادر نیست در مقابل انقلاب اسلامى ایران بایستد و آن را به زانو در بیاورد، بلکه موجودیت خود او نیز در منطقه به خطر افتاده و هر آن بیم آن مى‏رود که با سقوط جریان صدامى در منطقه امپریالیزم و منافع آن متحمل ضربات سنگینى بشوند. به همین دلایل، امپریالیزم به فکر افتاد که باید این جریان بعثى را به نحوى از نابودى نجات دهد. بنابراین تصمیم گرفتند تا هماهنگى خاصى در بین ایادى خودشان در منطقه ایجاد نمایند. شما عزیزان خودتان شاهد این هماهنگى هستید و سکوت سران مرتجع منطقه در مقابل تجاوز اسراییل، دلیل این مدعاست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۰

برای تهیه مهمات باید حاج احمد متوسلیان رو می دیدم ...

به طرف اتاق فرماندهی رفتم ...
در باز بود ، اما حاج احمد نبود ...
یکی از دوستان گفت:
مطمئن نیستم ، اما شاید بدونم کجاست!
به طرف دستشویی ها راه افتادیم...
درست حدس زده بود ...
حاج احمد در حالی که سطل آب به دست داشت ...
مشغول نظافت دستشویی ها بود ...
داغ شدم ...
رفیقمون رفت تا سطل رو از دستش بگیره ...
حاج احمد یک قدم عقب کشید و به نظافت مشغول شد ...
نگاهی کرد و گفت:
یادت باشه! فرمانده هنگام جنگ برادر بزرگتر همه است ...
و در بقیه مواقع کوچکتر از همه... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۸

یک روز باران زیادی می‌آمد. همین باعث شده بود که خیلی ها فکر کنند آن روز صبحگاه نداریم. ولی بقیه به دلشان صابون زده بودند که آن روز راحت باش است. دیدیم نه . اعلام شد امروز صبحگاه برقرار است.

دو سه تا از بچه ها گفتند ما امروز نمی‌رویم. و نرفتند.

حاج احمد آمد توی راهرو، تک تک اتاق ها را وارسی کرد ببیند کسی توی اتاق ها مانده یا نه. بچه ها تا فهمیدند خودشان را گم و گور کردند. یکی از پنجره رفت بیرون، یکی رفت زیر تخت، یکی رفت توی کمد، حاج احمد در را باز کرد و گفت: کسی اینجا هست؟

ترسیدم، ولی مجبور بودم بگویم نه. چون اول کار بود بیشتر سخت می‌گرفتند.

حاج آمد گفت: امروز باید خیلی به خودتان امتحان پس بدهید.

نمی‌دانستیم می‌خواهد چکار کند. به هم نگاه می‌کردیم حدس هم نمیتوانستیم بزنیم.

گفت همه با هم سینه خیز از این طرف اردوگاه می‌روید آن طرف.

هیچ کس جرأت نکرد بگوید توی این گِل؟

همه سینه خیز شدیم. البته نه همه بعضی ها با زانو ها و کف دست می‌آمدند.حاج همت هم اینطور می‌آمد.

او که کلک زد بقیه فهمیدند چکار کنند. تعدادشان هم کم نبود. حاج احمد دید رفت طرف حاج همت، با پا رفت ایستاد روی کمرش و گفت: گفتم سینه خیز نه مثل مارمولک.

حساب کار دست همه مان آمد. سینه را چسباندیم به زمین گلی و سینه خیز رفتیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۵

حاج احمد در یکی از روزهای که منافقین دستور داده بودند که هر که با لباس سپاه یا با ریش باشد با چاقو یا سلاح دیگر به چنین افرادی
حمله کنند حاج احمد با ماشین سپاه با چند نفر از همرزمانش روی پل حافظ در حال عبور بودند که یکی از همرزمانش به حاج احمد میگه
حاجی تو زن وبچه نداری شیشه ماشین ببر بالا مگه نمی دونی منافقین نارجک تو ماشین پاسدارها می اندازند حاج احمد به راننده
میگه بزن ترمز هرکی می ترسه بیایید پایین حاجی میگه

(من با خدای خود عهد بسته ام که به دست شقی ترین افراد یعنی اسراییل ها کشته  شوم)

این حرف حاج احمد در پاییز سال 1360که هنوز حاج احمد در نبرد با دشمنان بعثی هستیم می زند
چون که او با خدا عهد بسته بود وخدا هم خلف وعده نکرد وبه آرزویش رساند

واین اتفاق در تاریخ 14/4/1361 می افتد وبرای همیشه حاج احمد بین ما رفت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۹

طوری که حاج احمد با نماینده بنی صدر دست به یقه شد وماشین آن ها را سر و ته کرد.
او هم تهدید کرد که "من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می رم و با هلی کوپتر برای بازدید برمی گردم."
که باز هم حاج احمد به او گفت:"توصیه می کنم که سوار هلی کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی دم!"
بالاخره او برگشت و گزارشی برای بنی صدر برد. بنی صدر هم خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نا مطلوب از تمامی تشکّل های نظامی شد.
حاج احمد درارتباط با این قضیه می گوید:"وقتی آیت الله خامنه ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع برای بازدید آمده بودندمریوان، به من گفتند:
{ بنی صدر داستان شما و برخوردتون رو به امام کشونده بود و از امام درخواست اخراج شما را از کل جریان نیروهای مسلّح و سپاه کرده بود،
امّا بنده به امام عرض کردم که من احمد متوسّلین را می شناسم، ایشون آدم مخلص و مقتدریه.
اگه می خواین اونو عزل کنین، روی من هم در شورای عالی دفاع حساب نکنین.}"
احمد متوسّلیان شخصیتی داشت که شخصی همچون مقام معظّم رهبری تا این حد پای ایشان ایستاده بودند و از حاج احمد به این نحو دفاع می کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۶