جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۹۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حاج احمد متوسلیان» ثبت شده است

شعرخوانی مرحوم محمد رضا آقاسی در وصف جاویدالاثر سردار حاج احمد متوسلیان:


گر کشته و گر اسیری ای احمد! * در خاطر من نمیری ای احمد!

تا چرخ به دور خویش می چرخد * بر مصر دلم امیری ای احمد!


ای با نفس امام خو کرده * زان رایحه کسب آبرو کرده

سرمست ز باده ی کلام او * توفیق شهادت آرزو کرده


یک قوم تو را شهید می خوانند * یک قوم تو را اسیر می دانند

اما چه کنم؟ که ناجوانمردان * تصویر تو را ز خویش می رانند


ای بلبل در چمن نگنجیده ! * ای یوسف در وطن نگنجیده!

ای نور دو چشم پیر کنعانی * زندانی در بدن نگنجیده


تو کیستی ؟ آن که نور نوشیده * پیراهنی از حضور پوشیده

تندیسه غیرت و جوانمردی * بر ظلمت شام غم خروشیده


من کیستم؟ آن که در وطن مانده * بند حجاب خویشتن مانده

چشمی به در امید خشکیده * در حسرت بوی پیرهن مانده


ای زمزم کوثری مرا دریاب * وی پنجه حیدری مرا دریاب

دستانم هر تپش عطش دارد * وی لطف برادری مرا دریاب


دریاب که بی تو سخت درماندم * در مصر غم تو در به در ماندم

از پیرهنت حوالتی بفرست * بی برگ عبور، پشت در ماندم


ای جبهه به خاک جبهه ها سوده * در معرکه ها دمی نیاسوده

وی اسوه ی استقامت و ایثار * در مصر شکنجه ها نفرسوده


ای گمشده حصار پیچیده * وی ماه به شام تار پیچیده!

دستان کدام فتنه رویت را * در پرده ای از غبار پیچیده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۹

کنار جاده، یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می‌داد.

حاجی اشاره کرد راننده بایستد.

در را باز کرد، طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب ماشین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۹

حاجی داشت گریه می‌کرد.

از یکی پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.

نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.»

... بی صدا اشک می ریخت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۷

شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائماً چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید.
وقت عملیات که می‌شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی: «حاجی، دیگه بریم.» نمی‌آمد. همه‌ گوشه‌ کنار را سر می‌زد که مبادا کسی جامانده باشد. وقتی مطمئن می‌شد، می‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی‌گشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۶

 رفتم پشت رل.

کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»

جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.

هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۲

دوباره نگاه کردم؛

یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.

پرسیدم: «حاج احمد رو می‌خوام. همینه؟»

ـ آره دیگه...

خیلی هم شبیه رستم نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۹

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: «می‌خوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
گفتم: «من هستم، حاجی.»
گفت: «یعنی با گردانت برنمی‌گردی؟»؛ گفتم:«نه.»
پیشانیم را بوسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۶

شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می‌گفتی، می‌خندید.

از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می‌گفت:

«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟» بالاخره رفت.

وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.

ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شما می‌گویند منافق هستی؟

گفتم بله، این حرف ها رو می‌زنن. سرم را انداختم پایین.

اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.

راه می‌رفت و می‌گفت: «از امام تأییدیه گرفتم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۴

حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد و گفت:

"بسیجی آنجا انتهای افق است...

من و تو باید پرچم خود را در آنجا در انتهای افق برافرازیم.

هر وقت پرچم را آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب... ولی تا آن وقت نه!!!"

.....................................................

Haj Ahmad slowly brought his hand up and pointed to the horizon and said:

" The basij is the horizon ...

I must raise their flag at the end of the horizon.

whenever the flag of the ground it gave me time and sleep in peace... but not till then!!!

.....................................................

الحاج احمد جلب ببطء رفع یده وأشار إلى الأفق، و قال: 
"الباسیج هو الأفق ...
لا بد لی من رفع علمها فی نهایة الأفق،
و کلما علم الأرض أنه أعطانی الوقت والنوم فی سلام ... ولکن لیس حتى ذلک الحین!"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۳

عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»

پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.

ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟

ـ من؟ کومله‌ ام.

چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.

بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:

«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۲