جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۸۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایستاده در غبار» ثبت شده است

شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائماً چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید.
وقت عملیات که می‌شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی: «حاجی، دیگه بریم.» نمی‌آمد. همه‌ گوشه‌ کنار را سر می‌زد که مبادا کسی جامانده باشد. وقتی مطمئن می‌شد، می‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی‌گشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۶

 رفتم پشت رل.

کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»

جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.

هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۲

دوباره نگاه کردم؛

یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.

پرسیدم: «حاج احمد رو می‌خوام. همینه؟»

ـ آره دیگه...

خیلی هم شبیه رستم نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۹

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: «می‌خوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
گفتم: «من هستم، حاجی.»
گفت: «یعنی با گردانت برنمی‌گردی؟»؛ گفتم:«نه.»
پیشانیم را بوسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۶

شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می‌گفتی، می‌خندید.

از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می‌گفت:

«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟» بالاخره رفت.

وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.

ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شما می‌گویند منافق هستی؟

گفتم بله، این حرف ها رو می‌زنن. سرم را انداختم پایین.

اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.

راه می‌رفت و می‌گفت: «از امام تأییدیه گرفتم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۴

حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهای افق اشاره کرد و گفت:

"بسیجی آنجا انتهای افق است...

من و تو باید پرچم خود را در آنجا در انتهای افق برافرازیم.

هر وقت پرچم را آنجا زدی زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب... ولی تا آن وقت نه!!!"

.....................................................

Haj Ahmad slowly brought his hand up and pointed to the horizon and said:

" The basij is the horizon ...

I must raise their flag at the end of the horizon.

whenever the flag of the ground it gave me time and sleep in peace... but not till then!!!

.....................................................

الحاج احمد جلب ببطء رفع یده وأشار إلى الأفق، و قال: 
"الباسیج هو الأفق ...
لا بد لی من رفع علمها فی نهایة الأفق،
و کلما علم الأرض أنه أعطانی الوقت والنوم فی سلام ... ولکن لیس حتى ذلک الحین!"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۳

عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»

پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.

ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟

ـ من؟ کومله‌ ام.

چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.

بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:

«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۲

اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می‌خواندم. حاجی گریه می‌کرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت: «شما وظیفه‌تون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی‌دادیم.»
بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همه‌اش هم سر بروجردی؛ که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت: «بابا، آخه من فرمانده شماهام.»
ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۱

کومله ها بیمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بیایند تو. احمد از پشت بی سیم پرسید: «چند نفر هستید؟»
مسئول گروه گفت: «چندتا از خواهرا این جا هستن.»
یک لحظه صدایی نیامد. بعد احمد گفت: «بهشون بگو یه نارنجک دستشون باشه. اگه ما موفق نشدیم، تو اتاق منفجرش کنن.»
ناامید، نارنجک را توی دستم فشار دادم.
حاج احمد مضطرب از پشت بی سیم پرسید: «شما حالتون خوبه؟ ما داریم می‌آییم. لازم نیست کاری کنید. مفهومه؟»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۹

توی مریوان، خانم ها را به مسجد راه نمی‌دادند.

متوسلیان به خانم ها می‌گفت:

«برید طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپرید پایین.»

توقع داشت چریک باشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۵