دوباره نگاه کردم؛
یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.
پرسیدم: «حاج احمد رو میخوام. همینه؟»
ـ آره دیگه...
خیلی هم شبیه رستم نبود.
دوباره نگاه کردم؛
یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.
پرسیدم: «حاج احمد رو میخوام. همینه؟»
ـ آره دیگه...
خیلی هم شبیه رستم نبود.
یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: «میخوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
گفتم: «من هستم، حاجی.»
گفت: «یعنی با گردانت برنمیگردی؟»؛ گفتم:«نه.»
پیشانیم را بوسید.
شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش میگفتی، میخندید.
از دفتر امام خواستندش. نگران بود. میگفت:
«تو این اوضاع کردستان، چهطوری ول کنم و برم؟» بالاخره رفت.
وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمیشد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.
ـ باورم نمیشد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شما میگویند منافق هستی؟
گفتم بله، این حرف ها رو میزنن. سرم را انداختم پایین.
اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.
راه میرفت و میگفت: «از امام تأییدیه گرفتم.»
عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»
پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی میکرد.
ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟
ـ من؟ کومله ام.
چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.
بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:
«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»
اول جلسه من اسم شهدای عملیات را میخواندم. حاجی گریه میکرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت: «شما وظیفهتون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمیدادیم.»
بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همهاش هم سر بروجردی؛ که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت: «بابا، آخه من فرمانده شماهام.»
ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش.»
کومله ها بیمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بیایند تو. احمد از پشت بی سیم پرسید: «چند نفر هستید؟»
مسئول گروه گفت: «چندتا از خواهرا این جا هستن.»
یک لحظه صدایی نیامد. بعد احمد گفت: «بهشون بگو یه نارنجک دستشون باشه. اگه ما موفق نشدیم، تو اتاق منفجرش کنن.»
ناامید، نارنجک را توی دستم فشار دادم.
حاج احمد مضطرب از پشت بی سیم پرسید: «شما حالتون خوبه؟ ما داریم میآییم. لازم نیست کاری کنید. مفهومه؟»
توی مریوان، خانم ها را به مسجد راه نمیدادند.
متوسلیان به خانم ها میگفت:
«برید طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپرید پایین.»
توقع داشت چریک باشند.
یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچکس نبود.
هرچه سروصدا کردیم، کسی پیدایش نشد. رفتم سنگر فرماندهیشان. فرمانده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم: «حاج احمد داره میآد.» خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
برگشتنی سر راه، همان جا، پیاده شد.
دست طرف را گرفت کشید کناری.
گوش ایستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشت، تو ببخش. اون دنیا جلوی ما رو نگیر.
زخمی شده بود. پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود. بچه ها لباسهایش را شسته بودند. خبردار که شد، بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم: «برادر احمد، پاتون رو تازه گچ گرفتن. اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت میکنه.»
گفت: «هیچی نمیشه.»
رفت توی حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد.
اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود.
میگفت: «مال بیت المال بود، مواظب بودم خیس نشه.»