جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جاویدالاثر» ثبت شده است

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجایش درجا می‌زد. ته تفنگ می‌خورد زمین و قرچ قرچ صدا می‌داد.
ماشین تویوتا جلوتر ایستاد. احمد پیدا شد.
ـ تو مثلاَ نگهبانی این جا؟ این چه وضعشه؟ یکی باید مراقب خودت باشه. می‌دونی این جاده چقدر خطرناکه؟
دست هایش را توی هوا تکان می‌داد. مثل طلب کارها حرف می‌زد و می‌آمد جلو.
ـ ببینم تفنگتو.
تفنگ را از دست پسر بیرون کشید.
ـ چرا تمیزش نکرده‌ای؟ این تفنگه یا لوله بخاری!
پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زیر گریه.
ـ تو چطور جرئت می‌کنی به من امر و نهی کنی! می‌دونی من کی‌ام؟ من نیروی برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو می‌رسه.
بعد هم رویش را برگرداند و گفت: «اصلاً اگه خودت بودی می‌تونستی توی این سرما نگهبانی بدی؟»
احمد شانه هایش را گرفت و محکم بغلش کرد. بی صدا اشک می‌ریخت و می‌گفت: «تو رو خدا منو ببخش»
پسر تقلا می‌کرد شانه هایش را از دست های او بیرون بکشد. دستش خورد به کلاه پشمی احمد. کلاه افتاد. شناختش.
سرش را گذاشت روی شانه‌اش و سیر گریه کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۸

رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛

برگشت گفت:

«راجع به شما یه چیزایی می‌گن.

حسین و رضا می‌گن شما دیگه شهرنشین شدین، پادگان پیداتون نمی‌شه.»

دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید: «حسین اینو گفته؟»

رسیدیم پادگان. توی راه هیچ چیز نگفت.

چند دقیقه یک بار دستش را می‌برد پشت سرش،

می‌گفت: «لااله‌الاالله. لعنت بر شیطون.»

حسین و رضا توی پادگان نبودند.

همین که رسیدند، خواستشان. سه تایی رفتند توی یک اتاق.

در را که باز کردیم، هرسه گریه می‌کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۴

بالای کوه آب نبود، می‌رفتند پایین کوه، برف های آب شده را می‌آوردند بالا.
رسیده بودیم بالای قله؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم.
حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی.
ـ چرا نمی‌خوری، حاجی؟
ـ ما می‌ریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین؛ این آب ذخیره‌ شماست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۴۲

کنار جاده، یک بسیجی ایستاده بود و دست تکان می‌داد.

حاجی اشاره کرد راننده بایستد.

در را باز کرد، طرف را نشاند جای خودش، خودش رفت عقب ماشین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۹

حاجی داشت گریه می‌کرد.

از یکی پرسیدم: «چی شده؟»

گفت: «یه نفر بالای کوه دستش ترکش خورده بود.

نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد.»

... بی صدا اشک می ریخت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۷

شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائماً چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید.
وقت عملیات که می‌شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست.
وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی: «حاجی، دیگه بریم.» نمی‌آمد. همه‌ گوشه‌ کنار را سر می‌زد که مبادا کسی جامانده باشد. وقتی مطمئن می‌شد، می‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی‌گشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۶

 رفتم پشت رل.

کنارم نشست و گفت: «راه بیفت.»

جاده را رها کرده بودم و زل زده بودم به او.

هنوز برایم تازگی داشت. متوجه نگاه های من نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۲

دوباره نگاه کردم؛

یک جوان لاغر اندام سبزه؛ رو پشتش بی سیم.

پرسیدم: «حاج احمد رو می‌خوام. همینه؟»

ـ آره دیگه...

خیلی هم شبیه رستم نبود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۹

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا.
آن بالا گفت: «می‌خوام برای این جا تله اسکی بزنم.»
گفتم: «من هستم، حاجی.»
گفت: «یعنی با گردانت برنمی‌گردی؟»؛ گفتم:«نه.»
پیشانیم را بوسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۶

شایعه کرده بودند احمد منافق است. وقتی بهش می‌گفتی، می‌خندید.

از دفتر امام خواستندش. نگران بود. می‌گفت:

«تو این اوضاع کردستان، چه‌طوری ول کنم و برم؟» بالاخره رفت.

وقتی برگشت، از خوش حالی روی پا بند نمی‌شد. نشاندیمش و گفتیم تعریف کند.

ـ باورم نمی‌شد برم خدمت امام. امام پرسیدند احمد، به شما می‌گویند منافق هستی؟

گفتم بله، این حرف ها رو می‌زنن. سرم را انداختم پایین.

اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست.

راه می‌رفت و می‌گفت: «از امام تأییدیه گرفتم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۴