جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

۶۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جاویدالاثر» ثبت شده است

عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»

پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی می‌کرد.

ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟

ـ من؟ کومله‌ ام.

چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.

بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:

«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۲

اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می‌خواندم. حاجی گریه می‌کرد.
وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت: «شما وظیفه‌تون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی‌دادیم.»
بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همه‌اش هم سر بروجردی؛ که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت: «بابا، آخه من فرمانده شماهام.»
ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۲۱

کومله ها بیمارستان را محاصره کرده بودند. هر لحظه ممکن بود بیایند تو. احمد از پشت بی سیم پرسید: «چند نفر هستید؟»
مسئول گروه گفت: «چندتا از خواهرا این جا هستن.»
یک لحظه صدایی نیامد. بعد احمد گفت: «بهشون بگو یه نارنجک دستشون باشه. اگه ما موفق نشدیم، تو اتاق منفجرش کنن.»
ناامید، نارنجک را توی دستم فشار دادم.
حاج احمد مضطرب از پشت بی سیم پرسید: «شما حالتون خوبه؟ ما داریم می‌آییم. لازم نیست کاری کنید. مفهومه؟»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۹

توی مریوان، خانم ها را به مسجد راه نمی‌دادند.

متوسلیان به خانم ها می‌گفت:

«برید طبقه دوم. اگر اومدن دنبالتون، از اون جا بپرید پایین.»

توقع داشت چریک باشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۵

یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچکس نبود.
هرچه سروصدا کردیم، کسی پیدایش نشد. رفتم سنگر فرماندهیشان. فرمانده آمد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم: «حاج احمد داره می‌‌آد.» خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر.
برگشتنی سر راه، همان جا، پیاده شد.
دست طرف را گرفت کشید کناری.
گوش ایستادم.
ـ من اگه زدم تو گوشت، تو ببخش. اون دنیا جلوی ما رو نگیر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۴
توی مریوان، ارتفاع کانی میران، یک سنگر داشتیم، توش ده ـ دوازده نفر خوابیده ‌بودیم.جا نبود.
شب که شد، پتو برداشت، رفت بیرون خوابید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۳

زخمی شده بود. پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود. بچه ها لباس‌هایش را شسته بودند. خبردار که شد، بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم: «برادر احمد، پاتون رو تازه گچ گرفتن. اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت میکنه.»
گفت: «هیچی نمیشه.»
رفت توی حمام و لباس همه بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد.
اما یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود.
می‌گفت: «مال بیت المال بود، مواظب بودم خیس نشه.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۰

عملیات آزادسازی جاده‌ پاوه بود. قبلاً تعریفش را از بچه ها شنیده بودم. یکی گفت: «اگه تونستی بگی کدوم حاجیه.»
یکی را دیدم وسط جمعیت کلاه خود گذاشته بود؛ منظم و مرتب و گتر کرده. گفتم: «احتمالاً اینه.»
گفت: «آره.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۹

صبح زود جلوی چادر فرماندهی می‌ایستادند؛ مثل نماز صبح. انگار که نباید قضا می‌شد.
یک بار از یکیشان پرسیدم: «منتظر چی هستی؟»
گفت: «منتظر سیلی. حاج احمد بیاد، سهمیه‌ امروزمون رو بزنه و ما بریم دنبال کارمون.»
هر روز می‌آمدند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۸

آمبولانس دستم بود. با چند نفر دیگر آمدند بالا.

چند متر جلوتر، یک تیر زد. همه‌ بچه ها پریدند پایین به جز من.

داد زد: «چرا نپریدی؟»

ـ چرا بپرم؟

تیر زد. گفت: «برو پایین.»

بعد گفت: «همه بیایید بالا.»

گفت: «مرد حسابی، مگه تو پاسدار نیستی؟»

ـ چرا.

ـ مگه توی آموزش بهت نگفتن اگه جایی صدای تیر شنیدید، فکر کنید کمین خوردید؟

ـ چرا

ـ پس چرا نپریدی؟ ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۸:۵۷