عصبانی گفت: «نگه دار ببینم این کیه.»
پیاده شد و رفت طرف مرد کُرد. هیکلش دو برابر حاجی بود. داشت با سبیل کلفتش بازی میکرد.
ـ ببینم، تو کی هستی؟ کارت چیه؟
ـ من؟ کومله ام.
چنان سیلی محکمی بهش زد که نقش زمین شد.
بعد بالای سرش ایستاد و بلند گفت:
«ما توی این شهر فقط یک طایفه داریم، اون هم جمهوری اسلامیه. والسلام.»