خاطره ١٥: دیگه بچه نیستم؛ باید یه کاری کنم...
يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ق.ظ
دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو میگفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد، احمد رفت تو لب. گفت: «اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمیآوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون میکشن، فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛ باید یه کاری کنم.»