خاطره ١٩: همه چیز را گردن گرفته بود...
يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۴ ب.ظ
هم دانشگاه میرفت، هم کار میکرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: «برای مأموریت باید برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش میکردند. آن دوتا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.