جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

خاطره ٢٢: روی رکاب مینی بوس ایستاده بود...

يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۲۲ ب.ظ

روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می‌شدند، 

می رفتند بالا. سروصدا و خنده، مینی بوس را پر کرده بود. انگار نه انگار که می‌خواستند بروند جنگ.

ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟

غلامرضا خیلی جدی گفت: «برادر احمد، ما لیوان آب خوریمون جا مونده. اشکالی نداره؟»

دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا.

احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">