جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان

بایگانی

خاطره ٢۰: مادر رفته بود ملاقات...

يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۸ ب.ظ

مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش را هم دیده بود.

ـ احمد جان، دستات چی شده؟

خندیده بود.

ـ تو رو خدا بگو.

ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه می‌زنن.

تقلا می‌کنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود. بعد باز گفته بود: «نگران نباش،خوب می‌شن.»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">