خاطره ٢۰: مادر رفته بود ملاقات...
يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۸ ب.ظ
مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش را هم دیده بود.
ـ احمد جان، دستات چی شده؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه میزنن.
تقلا میکنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود. بعد باز گفته بود: «نگران نباش،خوب میشن.»