خاطره ۱۱: انگار دوباره زنده شد...
يكشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۲۶ ق.ظ
چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت میزد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.»