مثل یک کابوس بود. فکر میکردیم همه ضدانقلاب ها را بیرون کردهایم. ولی هرشب، از یک جایی که معلوم نبود کجاست، صدای رگبار مسلسلهاشان میآمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
مثل یک کابوس بود. فکر میکردیم همه ضدانقلاب ها را بیرون کردهایم. ولی هرشب، از یک جایی که معلوم نبود کجاست، صدای رگبار مسلسلهاشان میآمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند.
وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی بازهم میگفت: «بیست روز نه.»؛ میگفت: «نمیشه.»
گفتم: «پس چند روز، حاجی؟»
گفت«پنج روز.»
فقط رفت و برگشتنم پنج روز طول میکشید.
برگه مرخصی را گرفتم و رفتم.
پرسید: «کجا بودی تا حالا؟»؛ گفتم: «داشتم غذا میخوردم.»؛ دست انداخت یقهام را گرفت و با خودش برد.
یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود. مارا که دید، ترسید. دست و پایش را جمع کرد.
ـ اینا چیه روی دستای این؟
یقهام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمیآمد. گفتم«…خون.»
رو کرد به آن پسر، پرسید: «از کی این جایی؟»
ـ یک هفتهس.
دیگه داشت داد میزد.
ـ گفتی دستاتو بشورن؟
ـ گفتم، ولی کسی گوش نداد. یقهام را از لای دستش کشیدم بیرون، دررفتم. من را دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد.
با التماس گفتم: «حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم.»
ـ نه خیر، یک ساعت و نیمه که اومدی، اما به جای این که بیای به مجروحا سربزنی، رفتی به کیف خودت برسی.
سرم پایین بود که صدای گریهاش را شنیدم.
ـ تو هیچ میدونی اون بچه دست ما امانته؟… میدونی مادرش اونو با چه زحمتی بزرگ کرده؟
با بچه ها توی شهر میرفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم: «کیه؟»؛ گفتند: «متوسلیان.»
به فرماندهم گفته بود: «بهش بگین این لباسو میون کردا نپوشه. ما نیومدیم اینجا مانور بدیم.»
برای انجام دادن کارهای سنگر توی مریوان، اولین نفر اسم خودش را مینوشت. هرکجا بود، هرقدر هم کار داشت، وقتی نوبتش میرسید، خودش را می رساند مریوان.
کارهاش که تمام شد، رفت لباس هاش را از گوشه کمد جمع کرد و بغچه اش را بست و رفت بیرون. دلم میخواست میرفتم ازش میگرفتم و خودم میشستم. چه فرقی داشت؟ برای خیلی ها کرده بودم، برای او هم میکردم.
رفت بیرون. حمام را روشن کردم. وقتی آمد، یک لگن لباس شسته دستش بود. برد پهن کرد.
صبح زود بلند شدم لباس ها را جمع کنم. بند خالی بود.
پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم مینشستیم. خودش شروع میکرد.
ـ اصلاَ ببینم، خدا وجود داره یا نه؟ من که قبول ندارم. شما اگه قبول دارین، برام اثبات کنین.
هر کسی یک دلیلی میآورد. تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقعی دفاع میکرد. یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت: «مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!»
بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند.
یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت: «بچه های مارو ببرید عقب.»
اعتنا نکردند یا گفتند: «نمیبریم.»
حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند.
ضامن نارنجک را کشید و گفت: «اگه بچههای ما رو نبرید، هلی کوپتر رو همین جا منفجر میکنیم.»
خلبان ها فرار کردند. سرهنگ آمد چیزی بگوید، سیلی حاج احمد کنارش زد.
شب ها بچه ها با هم شوخی میکردند. جشن پتو میگرفتند. حاج احمد یک گوشه می نشست، میرفت تو فکر. شوخی ها که زیاد میشد، یک داد میزد، هرکس میرفت یک گوشه. بعضی وقت ها خودش هم یک چیزی میگفت و با بقیه میخندید.
صدایش شده بود آژیر خطر.
ـ ضدانقلاب … بریزید تو سنگرا… سریع… بجنبید…
بیرون ساختمان سنگرها پر میشد. کار هر شب بچه ها بود، تا صبح. گاهی وقت ها که نگاهش میکردی، یکی را میدیدی سبزه، کمی جدی، کمی ترسناک حتی. فرمانده نبود، ولی عین فرمانده ها بود.
توی پادگان بانه، دور از شهر بودیم و نمیتوانستیم خارج شویم. دستور بود که بمانیم. نه آذوقه داشتیم، نه مهمات؛ نمیدادند بهمان.