دلش میخواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش میکردند: «آشیخ احمد.»
ولی نرفت. میگفت: «کار بابا تو مغازه زیاده.»
دلش میخواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش میکردند: «آشیخ احمد.»
ولی نرفت. میگفت: «کار بابا تو مغازه زیاده.»
دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو میگفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد، احمد رفت تو لب. گفت: «اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمیآوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون میکشن، فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛ باید یه کاری کنم.»
سینی های شیرینی را پر میکرد، میگذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون میرفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود، دیگر بابا میتوانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد.
به بابا گفت: «من هم میآم پیشت. میخواهم کمک کنم.»
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد.
احمد این را که دید گفت: «بعد از مدرسه میآم. زود هم برمیگردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت: «پس باید خوب کار کنی.»
سرش توی کار خودش بود. آرام، تنها، یک گوشه مینشست. کم تر با بچه ها بازی میکرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچهی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه.
بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است. عملش کردند.
چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبی که برگشتم، دیدم چشمهایش گود رفته و پاهایش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت میزد. خیلی ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن یجیب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شیرش بده.»
وارد دارخوین شده بودیم. ۳ روز بعد نامهای به امضای حاج احمد به دستم رسید که «در اسرع وقت جمع کنید و به تهران بیایید که عازم لبنانیم». نامه توسط محسن مهاجر از بچههای مشهد که در والفجر ۴ به شهادت رسید و جنازهاش هم همانجا ماند، به دستم رسید. اول فکر میکردم شوخی است؛ بعد که پیش آقای رحیم صفوی رفتم، گفت: درست است، سریعاً بروید، به پادگان امام حسین (ع).
حاج احمد متوسلیان به ما گفت: من اگر به لبنان بروم، برنمیگردم شما فکر خودتان باشید.
و بعد برایمان تعریف کرد که یادتان هست فتحالمبین، امکانات نداشتیم و میگفتم نکند شکست بخوریم، در همان تاریکی برادری با لباس فرم سپاه به پشتم زد و گفت: «حاج احمد، خدا را فراموش کردی، ائمه را از یاد بردهای فکر تویوتا و تجهیزات هستی» همانجا مژده پیروزی فتحالمبین را به من داد و گفت عملیاتی به نام الیبیتالمقدس در پیش دارید، در این عملیات خرمشهر آزاد میشود بعد از آن، تو به لبنان میروی و دیگر برنمیگردی.»
۴ روز لبنان ماندیم تا اینکه حضرت امام گفتند: «راه قدس از کربلا میگذرد، برگردید.» قرار شد ما به تهران بیاییم، اما حاجاحمد به همراه ۳ تن از بچهها به بیروت رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت.»
شب، ما را توی میدان صبحگاه در دوکوهه جمع کرد. به خط شدیم. گفت: «حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب که شناسایی رفته بودیم، شمردیم. باید همین قدر برید تا از دید دشمنان خارج شید.»
از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات کم داشتند. رفته بود توی فکر. پیرمردی آمد و کنارش ایستاد. لباس بسیجی تنش بود. فکر میکرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد کجا. پیرمرد به او گفته بود: "تا ائمه را دارید، غم نداشته باشید. توی عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم میریم لبنان. دیگه هم برنمی گردی." گریه می کرد و برای من تعریف می کرد.
هر روز صبح بچهها را بلند میکرد همراه تجهیزات انفرادی، از کوهها بالا میبرد، و بعد باید پامُرغی سربالایی را میرفتیم و خودش هم همیشه در ردیف اول بود. اجازه استراحت نمیداد و زمان برگشت از ما میخواست که از بالا روی برفها تا پایین غلت بخوریم، آن هم در سرما و برف! سال ۵۸-۵۹.
او میگفت: فکر نکنید که من میخواهم شما را اذیت کنم، می دانم که شما را پدر و مادر، بزرگ کرده و اینجا آمدهاید؛ اما باید ورزیده شوید تا در شرایط سخت، بتوانید مقاومت کنید.
همین هم شد، در مریوان، پاوه، بچهها از کردها هم جلوتر بودند. شاید کردها خسته میشدند اما بچهها خستگی سرشان نمیشد، هدفشان دفاع از اسلام و ولایت بود. خرداد ۵۹ وارد مریوان شدیم با دلاوریهای رزمندگان، مریوان را گرفتیم و ضد انقلاب فرار کرد.
حاج احمد به گونهای در مریوان عمل کرد که سپاه، پناهنگاه مردم مریوان شده بود. یادم هست در پاکسازیها، حاج احمد می گفت: «حق گرفتن یک لیوان آب از مردم را ندارید.»
در هر روستا که صحبت می کرد همه را برادر خود میخواند و میگفت: ما برای کار فرهنگی آمدهایم ولی متأسفانه در برابر ضد انقلاب مجبور به ایستادگی و دفاع هستیم. با رفتار حاج احمد، روستائیان آزاده هم اسلحه میخواستند تا خودشان ار روستا و نوامیس و اموالشان دفاع کنند.»
به نقل ازحاج محمد اکبری، از همرزمان