یک بار ازش پرسیدم: «قضیه زندان رفتنت چی بوده، حاجی؟»
جواب نداد. خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی، هفده شهریور چی کار میکردی؟ وقتی امام اومد، توی کمیته استقبال بودی؟
اخم هایش رفت توی هم.
ـ تو با قبل چی کار داری؟ ببین الآن دارم چی کار می کنم.
یک بار ازش پرسیدم: «قضیه زندان رفتنت چی بوده، حاجی؟»
جواب نداد. خودش را به کاری مشغول کرد.
ـ حاجی، هفده شهریور چی کار میکردی؟ وقتی امام اومد، توی کمیته استقبال بودی؟
اخم هایش رفت توی هم.
ـ تو با قبل چی کار داری؟ ببین الآن دارم چی کار می کنم.
مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش را هم دیده بود.
ـ احمد جان، دستات چی شده؟
خندیده بود.
ـ تو رو خدا بگو.
ـ جای دستبنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقه میزنن.
تقلا میکنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود. بعد باز گفته بود: «نگران نباش،خوب میشن.»
هم دانشگاه میرفت، هم کار میکرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: «برای مأموریت باید برم خرم آباد.»
خبر آوردند دست گیر شده.با دو نفر دیگر اعلامیه پخش میکردند. آن دوتا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند.
دیپلم فنی گرفته بود و آزمون داده بود که برود و در یک شرکت تأسیساتی کار کند. یک روز من را کشید کنار و گفت: «خواهر جون، فریده، من یه امتحانی دادم. برام دعا کن. اگه قبول شم هرچی بخوای برات میخرم.»
یادم افتاد که یک بار برادر بزرگ ترم برای همه همبرگر خریده بود و برای من، چون خواب بودم، نخریده بود.
تند گفتم: «داداش، همبرگر برام بخر.»
امتحان شرکت را که قبول شد، آمد خانه با یک پاکت دستش. همبرگر خریده بود؛ برای همه.
دلش میخواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش میکردند: «آشیخ احمد.»
ولی نرفت. میگفت: «کار بابا تو مغازه زیاده.»
دور هم نشسته بودیم و از سال چهل و دو میگفتیم.
حرف پانزده خرداد که شد، احمد رفت تو لب. گفت: «اون روزها ده سالم بیش تر نبود. از سیاست هم سر در نمیآوردم. ولی وقتی دیدم مردم رو تو خیابون میکشن، فهمیدم که دیگه بچه نیستم؛ باید یه کاری کنم.»
سینی های شیرینی را پر میکرد، میگذاشت روی پیش خان. وقتی از مغازه بیرون میرفت، سینی ها خالی بود.
آخرهای دبیرستان که بود، دیگر بابا میتوانست خیلی راحت مغازه را دستش بسپارد.
به بابا گفت: «من هم میآم پیشت. میخواهم کمک کنم.»
بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد.
احمد این را که دید گفت: «بعد از مدرسه میآم. زود هم برمیگردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت: «پس باید خوب کار کنی.»
سرش توی کار خودش بود. آرام، تنها، یک گوشه مینشست. کم تر با بچه ها بازی میکرد. خیلی لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچهی چهارساله که نباید این قدر آروم باشه.
بعدها فهمیدند قلبش ناراحت است. عملش کردند.